تبليغاتX
من واقعی
 

 

باید آرام و شکیبا باشم..باید...باید...باید...

چاره ای جز اینم نمانده.

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387

 

 

    خدایم / خدایم/ خدایم / کمکم کن که بنده ی سر به راه تو باشم...

+ نوشته شده در یکم تیر 1387

 

شاید معجزه یعنی همین. یعنی که دکتر باباجانت بگوید او رفتنیست و تمام و تو هی آرزو کنی باباجانت بماند.مثل گذشته اش راه برود. مثل گذشته اش حرف بزند. غذا بخورد حتی اگر دیگر تا آخر دنیا صدایت نکند:رویای من / دنیای من ...

شاید معجزه یعنی همین که شبها  کنار عکس مادر رفته به دورترهایت  اشک بریزی به تمنا و ازو بخواهی محض رضای دلت باباجانت را نبرد و نبرد... 

شاید معجزه یعنی حضور مهربان این همه دوست شفیق و همراه...

مرسی که باباجانم حالا از تختش بلند می شود/ کمی راه می رود/ کمی حرف می زند /کمی غذا می خورد / مرسی از همه ی شما که باعث شدید من کمی آرام بگیرم.

از تمام دوستان خوبم ممنونم که برای باباجانم دعا کردند.

هزار بار تعظیم و احترام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هجدهم خرداد 1387

حالم بد است اینروزها...
+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1387

کجاست دامنت که چین چین چین ازپیشانی ام می دزدید/ مادرجان؟!

 چرا تلفنی که صدای تو را داشت زنگم نمی زند؟ باباجان را کجا می کشانی که بی اعتنا به دُردانه اش شده/ دُردانه ای که من بودم ؟!

حالا ساعات عصرانه بود و چایی خوشرنگت روی ایوان خانه / یادت هست؟ تو طاق ابرویت را وسمه می زدی و بزک پنهانی ِ گونه ات / چشمم را نوازش می کرد. استکانها توی جام طلایی ِ کنار ِ سماور آبدیده می شدند و آهنگ شیرین اشان / دلنوازترین موسیقی جهان بود.

 چرا هیچ دستی مثل ِ تو بشته زیگ هایی که با کنجد برشته روی اجاق می پختی / تا همراه چایم باشد را نمی پزد؟

حالا ساعات عصرانه بود / یادت هست؟ ایوان از عطر باغچه های تازه آب خورده مست می شد و به گلهای کاغذی سرخابی ول شده روی شانه اش / فخر می فروخت. باباجان / آواز سر می داد / تو لبخند می زدی / من آرام بودم .

 آرام بودم/ چه شکلیست؟ یادم رفته!

 لبخندم نمی زنی مادر؟!

حالم خوب نیست . باباجان خود را رها کرده به بی حسی و خیالش نیست من عادت به اینهمه پشت خالی شدن ندارم. بگو نگاهم کند. بگو صدایم کند. بگو باز بگویدم: مِه دستِ عصا روویا / مِه درد

ر ِ دِوا روویا/ تِه چشم فِدا روویا... بگو باز بگویدم: رویای من/ دنیای من!

مادرجان! این روزها تند تند رنگ می گذارم روی مقواهای سفید و با تیغهای تیز رویش را خراش می دهم. دلم را خراش دادی مادر جان ! ؟ رفتنت  چه قدر تیز بود . چه قدر ُبرنده ...

به باباجان بگو صدایم کند...

+ نوشته شده در سوم خرداد 1387

 

دوستان مهربانم/ این روزها مدام نگران احوالاتم می شوند و جویایم. میپرسندم که چرا نمی نویسی؟ چرا این همه سکوت !؟

هیچ نیتی پشتش نیست فقط نوشتنم نمی آید. باباجانم ناخوش است و دل من هم...

تا بعد

دوستتان دارم ... زیاد... خیلی زیاد...

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387

 

آخ اگه بارون بزنه...

+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387

  
+ نوشته شده در نهم اردیبهشت 1387

صدای ارام  ِ لای لایت به گوشم می رسد/ صدایت که یکریز و غمگین می خواند/ صدایت که نمیدانم چرا رهام نمی کند و کاش رهام نکند تا ابد / جز همین امشب...همین امشب مادر!

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .

مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387

یه چراغی که جا شمعش / کرم ِ شبتاب می نشست

یه درخت ِ لوس که زود / برگای بازش رو می بست

باغچه ی ریحون و نعنا و تربچه های ریز

چایی ِ داغ و مَویز / آشای نذری رو میز

حوض ِ کاشی که پُر از ماهی و گلکاغذی بود

شبای جمعه که وقت ِ خوش ِحلواپزی بود

یه خدا بوی ِ گلای ِ شب بو و یاس ِ سفید

لباسای نوی عید / شاخه های ِ ول ِ بید

 

 از چی ِ اون روزای آبی فرار کردی بگو

منو اینجور بیقرار کردی بگو!؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1387

 

 

من زن ساده دل شاعر مسلکی هستم                                / ۱

که گاه بیشتر از آنها که به دردم دادند / پستم                          / ۲

از کوتاه قدی زمین و عشقهای ناسورش / جستم                     / ۳

برای همین به مجاز دل بستم                                                / ۴    

اینجا هم که احمقانه می لرزد از غمنوشت هر آدمش دل و دستم  / ۵

از اینهمه حماقت پر تکرارم خسته م                                          / ۶

از مرگ عزیزانم سخت / شکستم                                            / ۷

آرزوی محالم/ اینها نباشم که هستم....

در سفرم/ لیکن  نوشتم تا باور کنید به فخر دوستیتان به این / تعجیل نوشته پیوستم  .

 

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1387

 

ناراحتم ای خاطره ی از یاد نرفتنی... راحتم نگذار.

+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386

ایمیلم تغییر کرد. از دوستانی که با ایمیل قبلم با من در ارتباط بودند خواهشمندم منبعد به این ادرس مرتبط شوند:

roya.bijani@yahoo.com

+ نوشته شده در چهارم اسفند 1386

لباس تنگی تنش بود. سختش میشد.بارها شاهد بودم چه گونه سختی اش را بر خود هموار می کرد تا  ارامم کند. دیگراما طاقتش تمام شد. او هم حق داشت تنها برای یکبار به دلش رفتار کند.  حالا رها و آزاد به ابدیت پیوسته .خوب می دانم ... به همانجا پیوسته که همه مان دیر یا زود می رویم. تنها خودخواهی رهایم نمی کند. دل پاره و گریان / آغوش مهربانش را می طلبم که نیست/دستهای خسته از کارش را میخواهم که نیست... لبخند پر اطمینانش را... چایهای تازه دمش را که طعم جان میداد ... که نیست... که نیست... که نیست...

ممنونم از همدردیهای ارزشمند همه ی شما نازنینان .دوستتان دارم بی دریغ و جاودانه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام بهمن 1386

 قرار نقد و بررسی چهار داستان از داستانهایم به نامهای :

۱- ناگزیر ۲- گرازها ۳- وازنا پیدا نیست ۴- درکوچه باد می اید 

 در روز یکشنبه / ۱۴بهمن / ساعت ۵ / در نشر مهیستان  واقع در  (خیابان شریعتی ، سه راه طالقانی ، کوچه نقدی ، شماره 12 ، طبقه اول  گذاشته شده . از تمام دوستان و مهربانانی که وقت برای خواندن و نقد این نوشته ها خواهند گذاشت قبلا صمیمانه سپاسگزارم . از دوستان نازنینی که نمی توانند حضور گرمشان را در جلسه هدیه ا م کنند خواهشمندم / نظرات و انتقادهایشان را در وبلاگ آینه که مربوط به همین پست است / بنویسند .

با اینهمه نمی توانم از این موضوع  ناگفته بگذرم که خوشحالتر می شوم اگر در جلسه  حضورآ ببینم و بشنومتان.  برای خواندن قصه ها  ادامه ی مطلب را کلیک کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم بهمن 1386