اینجا هم کمی مجبور شدم شلوغ کار کنم . این کارم بی تعارف به دلم ننشست اما خارجیها رو راضی کرد.
همیشه این مردها بدند... همیشه این مردها بدند...همیشه این..این.ها ...خیلی زیادتر فاحشه اند تا زنهای بزک کرده ی محتاج سر چهار راهها... این ها زیادتر فاحشه اند تا زنهای بزک کرده ... زیادترند تا زنهای... زیادتر...زیاد... زیاد هم بد نیست که گزک نمی دهم دستش...دست... اش... دست... ام... ...دستم می شکست بهتر بود تا برای آن حرام لقمه کار کند.نشکست که...نمی شکند. بی صاحاب مانده جان سخت است. جان سخت... جان... سخت دلم هوای َکچِه تِکی نان و چایِ بهارنارنج/ بالای ساق ِ نِفار را کرده...بالای ساق نفار... بالای ِ ...با...لای....لا لای...آخ کجاست لالایی ات/ لالایی ات/ لالایی ات مادرجان !؟
: میشه یه ریزه بلندتر ساز بزنید جناب کمانچه زن! ؟
جناب ِکمانچه زن / کمانچه زن...کمانچه ... کمان..."آنچه زن ... همه ی انچه زن فکر می کرد فقط همین نبود... "
________________________
می خواستم ببوسمش. وقتی جلوی نگاه مشتاق ِ مردانه ام می خرامید و با غرور حرف می زد/ وقتی پشت میز کارش سخت مشغول کار بود و جُنب هم نمی خورد/ وقنی صداش از آنسوی دفتر مبامد که به کمانچه زن توی کوچه اصرار می کرد سازش را بلندتر بنوازد / وقتی محل ِ هیچ مردی نمی گذاشت /میخواستم ببوسمش. چه آرامست همیشه...انگار هیچ چیزی نمی تواند بهم اش بریزد...چه آرامست وقتی به ساز بلند کمانچه زن گوش می سپُرَد... کمانچه زن...کمانچه ... کمان..."آنچه مرد ... همه ی انچه مرد فکر می کرد هم فقط ...
_________________________________
یعنی که چی ؟ می خواهد بروم خانه اش که چه گُلی به سرم بزند؟ یکریز اصرار می کند که بیا / که بیا / هی که بیا... هی که بیا.. هی که...هی که / هی دوباره که بیا... هی دوباره که بیا... پشت ِ دوباره که بیا...بیایم که چه بشود؟
آب را نشانش نمی دهم وگرنه شناگر ماهریست...ماهریست...ماهر... ایست / بازرسی ...داد رسی... وارسی...آنوقت شروع می شود! مردها فقط تملک می خواهند...کجا بودی ؟ کجا می روی ؟ از دفتر تا خانه کسی دنبالت راه نیفتاده؟ فقط پیش من محل به مردها نمی گذاری یا که همیشه ؟ پیش من ؟پیش ِ...من... من...وای خدایا/ من حوصله اش را ندارم پس اینجا دم درب خانه اش چه غلطی می کنم؟ من حوصله اش را... من نه فقط او / حوصله ی زندگی را هم... زندگی را هم... را ... هم... راهم را کج کنم ؟ کج کنم بروم خانه ام مردمها جان؟! بهتر نیست؟بهتر...نیست / پیست/ چیست... ایست ... ایست...ایست...بازرسی ...ذهنم پر از تلواسه است و نمی گیرد/ نمی گیرد ندادن اقساط اول بُرج یعنی چه؟ نمی گیرد از نگاه همسایه ها گریختن برای شارژ نداده ی ساختمان یعنی چه؟ خرج ایاب و ذهاب و کوفت و زهرمار یعنی چه/ نگرانی فردای سراسر دغدغه یعنی چه؟دغدغه ...دغه...یه دَقه وایستا زنیکه ی الاق! تو دم درب خانه اش چه می کنی ؟ بتمرگ توی خانه ات/ بی خیالِ خواهش ِ آن مرتیکه ی ِکودن... کو...دن... دن..دندان کرم خورده را بایست انداخت دور... دور...گور...شور...نه...نه...نه... کور... کور خوانده اگر دنبال فضایی با منست و خلسه ی عاشقانه اش / خلسه ی ... خلسه ... سه تا برج دیگر قسط بدهم / دیگر دست ازین کار می کشم...می... کشم... کش روی موهای صاف و َلخت نمی ایستد.لعنتی!
موهای مجعدت عاشقترم می کنه...
" توی ایینه ی راه پله ی خانه ی مرد نگاهی به موهای اتو کشیده ایی انداخت که هرگز مرد را عاشقتر نمی کرد و به بدجنسی اش خندید. بی میل زنگ زد/ بی...میل... "
_____________________________________________
در را که به رویش باز کردم جا خوردم/ موهاش صاف شده بود. باز زرد دلهره برانگیزی که همیشه مرا به فکر وا می داشت/ لغزیده بود روی صورتش. مثل نقاشی پشت شیشه ی خورشید خانم که نقاش حوصله ی رنگ آمیزیش را نداشت. چشمهاش یکریز با من عاشقانه حرف می زدند. خودش اما نه...
می خواستم ببوسمش / عطر ش مرا به روزهای کودکی ام می رساند/ بی اختیار لبهاش را زل زدم و یادم آمد سالهاست دلم هوس توت فرنگی های وحشی را داشت و حالا هر صبح جمعه دو توت فرنگی سرخ به آستان خانه ام می رسند بی که بگذارند بخورمشان... می خواستم ببوسمش... نگذاشت... رویش را برگرداند. انگار من حریفش بودم و نه زندگی ... با بی میلی موهای صاف شده اش را نوازش کردم . اطمینان دارم فرفری هایش را بی تاب کرده تا برایم جور دیگری دلبری کند و وسوسه به جانم بیندازد و آنقدر می شناسمش که می توانم بگویم میان راه به چه فکر می کرده.لابد به دیوانه کردن من و پا پس زدنهاش . حتی پیش بینی می کنم از پیاده روی باریک راه پله که گذر می کرده به اینه نگاه کرد ه و از توازن شیرین چهره و اندامش کنارم راضی شده و بعد زنگ زده / انقدر راضی که توت فرنگی هایش را همانجا سرختر کرده آخر می داند همیشه دوست دارم روی بوم چهره اش برای من و فقط برای من هی نقاشی کند...هی نقاشی کند... هی نقاشی...حاضرم قسم بخورم برای دیدنم مثل هر روز به شتاب آمده و ازین همه اشتیاقش به دیدنم/ غرور زنانه اش لج کرده که اخمالود می نشیند و ساکت... چرا که نه؟ او که رباط نیست. میدانم شبیه همه ی زنها دوست دارد منتش را بکشم / لوسترش کنم/ می دانم... مثل ماه گرفته ها/ مثل خواب زده ها به راحتی ای که گوشه ی خانه است فرو می رود/ باز هم خیره به نقش گل و ترنج قالی / باز هم به اهوها و گرگهاش زُل / باز هم ...داشتم ارام سمتش می امدم / که فریادی از ترس سر داد/ دارد کم کم جمعه هایم را با این ترسش و این جملات ِ بورخِسی عجیبش تکراری می کند...
مواظب باش دیوونه ! رو اهوها لگد کردی... دیوونه... لعنتی!
اولترها از جملاتش می ترسیدم حالا اما می دانم پیش چشمش باز هم نقوش قالی جان گرفتند / می دانم طنازی است اگر که ناسزایم بگوید مثل نیش عقرب که از کینه نیست....
_ تو هیچوقت به فکر آهوها نبودی / این همه روز این گرگها گوشه ی اتاقت در کمین اهوهان و تو یک ذره هم کمکشان نکردی!می خواهی بیایم تا این سلاخ خانه را نشانم بدهی؟
می خواستم ببوسمش
فقط فکر این هستی که از من لذت ببری / گفتی بیایم که باز هم مرا تن ببینی نه زن؟ اهوها دارند می میرند نامرد!
می خواستم ببوسمش اشک تپه ی گونه هایش را خیس کرده بود .توی تپه های خیس / خیس می شوی.مگرنه؟ پیراهنت اگر از زره نباشد خیس و مور مورت می شود... می خواستم ببوسمش...بی اعتنا به همیشه ی مورمورها / سرش را بُرد سویی دیگر... شاید این جمعه اهوها رفتند توی دهان گرگها که بیشتر زار می زد...
:بلوط بود و من و درختهایی که بلند بودند و یک دایره ی بزرگ ساخته بودند مثل یک میدان وسط دشت. می رفتیم وسط دایره و فکر می کردیم مرکز هستی هستیم... بلوط حرف نمی زد . بیشتر فقط می خندید مثل دیوانه ها . آنروز اما نخندید . توی دایره گم شد گفت بلدی اواز بخوانی/ صدایمان را هیچکس نمی شنود و من بلند جیغ زدم خیلی بلند . اگر کسی می شنید گمان می برد یک زن هشتاد ساله ی زیاد سختی کشیده جیغ می زند نه یک دختر ده ساله... توی دلم چه بود که جیغم /ضجه داشت مردمها جان؟
می خواستم ببوسمش وقتی در توهمی ناگریز می رفت و اشک می ریخت
سراشیبی بیابان ِ سمت ِ خانه ی بلوط ترسناک بود / توی یک گودی ِ خیلی زیاد گود خانه ساخته بودند. آن موقع فقط دلشان خانه می خواست / باران نمی خواست/ زمستان هم نمی خواست... تابستان و دشت فراخ پهلو زده به خانه شان و درختهایی که توی دایره شان مرکز هستی می شدیم و سفره ی پارچه ای کوچک نهارشان خوب بود... دوست داشتم همیشه سر ان سفره بادمجان سرخ کرده و اب نارنج را با نان لواش بلمبانم و قورت نداده شیشه ی اب را بالا بکشم و لقمه ی خیسانده ی باقی اش را هم نجویده قورت بدهم...
می خواستم ببوسمش وقتی ده ساله می شد
باران بارید/ بارانهای شمال مثل گرازهای وحشی اند / رام نمیشوند! انقدر وحشی اند که خانه های توی گودی درست شده را پُر ِ آب می کنند. وسایل خانه را هم... حتی به درختهایی که ما را مرکز هستی می کنند هم رحم نمی کنند و می شکنندشان و بلوط را می گذارند وسط یک خانه ی کلنگی پهلو زده به پنجشنبه بازار که از توالت گوشه ی حیاطش بوی تریاک می آید و گاهی صدای خنده هایی خیلی بلند و دیوانه وار که می گفتند از بو کشیدن علف باغچه ی بغل انباریست...
می خواستم ببوسمش و بگویم این دفعه یادت رفته بگویی نام آن علف گرس بود.
.یادت میاید ترقه ها صدایشان مهربان بود؟ با ضربه ی سنگی صدا می دادند و خلاص ...من از چهارشنبه سوری هایی که میسه گِنه و آشِ ترش و آتش روی بوته های کوچک و مامانجان ِ عاشق ندارد می ترسم...از بانک می ترسم / از وام قرض الحسنه ... این روزها را می ترسم... دلم پروانه می خواهد/ فقط تابستان / فقط سرازیری خانه ی بلوط که هنوز بوی گرسش فاصله ی بینمان را رقم نمی زد/ فقط خنده های مامانجان که صدای زنگوله می داد / فقط شلنگ ابی که باباجان موقع افتاب بین گلها می گرفت و رنگین کمان میشد...فقط...
می خواستم ببوسمش و بگویم به تکرار زیاد نگفتی من از بانک می ترسم / بگو / منتظرم بیشتر از بانک بترسی
: من از بانک م ی ت ر س م
دستت را سفت و محکم روی سرم بگذار و نگهش دار مردمها جانم/ روی دلم هم... محکم نگه دار ...محکم... سفت... فشارم بده سمت زمین...تو را به خدا نگذار بزرگتر بشوم ...
می خواستم ببوسمش...وقتی لبهاش مثل دو تا توت فرنگی بودند...سر به سینه اش گذاشتم/ ماده گرگی شد و فریاد کشید:
حالم بهم می خورد ازت عوضی! مردها فاحشه اند...خیلی زیادتر فاحشه اند/ خیلی زیادتر فاحشه اند...
حیف ان توت فرنگی های سرخ که بلدند بگویند عوضی/ بگویند نامرد... کثیفندبا این دیالوگها ... همیشه توت فرنگیهایی که با کود انسانی رشد می کنند کثیفند/ با این همه وقت رفتنش وقتی از پنجره دیدمش آواز می خواند ... مثل مستها سر خوش و سبک/ بال می زد''گرچه توت فرنگیها با این کودها درشترند و خوردنی ترند اما کم کم دارد جمعه هایم با این ترس و این جملات ِ بورخِسی اش تکراری می شود/ تکرار خوشایندمن نیست.
__________________________________
از راه پله به خیابان خزید / نفهمید چطور راه اینجا تا خانه اش را اینگونه از بر است / مگر چند بار آمده اینجا؟
: همیشه این مردها بدند... همیشه این مردها بدند...همیشه این...ها ...خیلی زیادتر فاحشه اند تا زنهای بزک کرده ی محتاج سر چهار راهها...اینها خیلی زیادتر فاحشه اند تا زنهای بزک کرده ی محتاج سر چهار راهها... .. اینها خیلی زیادتر فاحشه اند تا زنهای... اینها خیلی زیادتر... زیاد هم بد نیست که گزک نمی دهم دستش..دست اش... دست...ام ...دستم می شکست بهتر بود تا برای این حرام لقمه کار کند.نشکست که...نمی شکند . بی صاحاب مانده جان سخت است. جان سخت است... جان سخت...جان...سخت دلم هوای کچه تکی نان را کرده و چای بهارنارنج بالای ساق نفار...بالای ساق نفار... بالای ...لا....لا...لا لا لای لای... لالالای لای گل لاله... دلم در سینه می ناله... نمیدونی پسر خاله/ برام هر روز یک ساله... لا لا لای لای / گل زیره... دلم از مردما سیره/ داره اهسنه می میره/ خدا دستم نمی گیره... خدا دستم... خدا دستم...خداااااااا.... دستم می شکست بهتر بود تا...می شکست... شکست این کاسه ی چینی دلم...کاسه ی چینی ...کاسه...سه تا برج دیگر قسط بدهم / دیگر دست ازین کار می کشم...می کشم...کش... کش روی موهای صاف و لخت که نمی ایستد.ایستد ...ایست... ایست...ایست... ...ایست... بازرسی ...
موهای مجعدت عاشقترم می کنه....
خواب دیدم پیراهن تور سفیدی تنم کرده ام که به تنم زار می زند/ سر شانه هایش پایین شانه هام جا گرفته و دامنه ی دامنش روی زمین خاکی و کثیفی کشیده میشود. توی خواب رنگ پریده و مغموم بودم مثل عروس میانسالی که انگار خبر بدی شنیده.
بین جمعیتی که مضطرب نگاهم می کردند/ آرام و حیرت زده راه می رفتم. انگار گم شده بودم در جایی که شکل بازار کهنه فروشها بود/ لباسهای فرسوده/ دربهای مستعمل قابلمه و قوری / زیرپوشهای کثیف چندش آور و دندانهای مصنوعی... خواب قشنگی نبود...نبود مردمها!؟
همه ی آنها عروسی که منم را می شناختند / من اما...نه... فقط تکان دستهایی از دور آرامم می کرد/ دو عزیزنازنین از ابتدای کوچه ای که انگار خیلی دور بود به بدرقه برایم دست تکان می دادند. من هی می ترسیدم/ هی دورتر میشدم/ هی می ترسیدم... هی می ترسیدم... هی م ی ت رس م / اما مامان جان و پاپوجی و تکان دستهایشان ارامم می کرد... هنوز هم آرامم می کند واگرنه این خواب/ خواب قشنگی نبود ... نبود مردمها!
حالا عروس میانسال و متروک زندگی ام / لباسم به تنم زار می زند / فقط به بدرقه ی مامانجان و پاپوجیست که داماد هزار چهره ی روزگار را متحمل می شوم .... خواب قشنگی نبود... زندگی خواب قشنگی نیست نه ...اصلا نیست مردمها!
بذرها تمام باغچه ی سیمانی اشان را گرفتند / سیمانها را شکستند و سر بر آوردند
باغبانان ِ مغرور ِ حقیر نمی خواستند آنها نهال شوند/ درخت شوند/ سر به آسمان ببرند و شکایتشان را به خدا....
بوی نهالهای تازه آب خورده می آید/ صدای پچ پچ درخت با باد هم ...فردا همه می دانند باغبان یا باید باغچه را از سیمان خالی کند و صدای سبزینه را بشنود یا باید که بمیرد ولا غیر...
خدایا جان اشک که می ریزد باران می گیرد/ آواز که می خواند بهار می رسد / آه که می کشد برف می بارد / دلش که می سوزد تابستان می شود.
حالا هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟
من یخ زدم مردمها!
خدایا جان ِ طفلک از آدمیانی که آفریده خشنود نیست/ نمی دانست این اشرفِ مخلوقاتش رویشان زیاد است و ادعای خدائی اشان هم می شود .طفلک چه می دانست مار در آستینش پرورده؟ من آستین خدا را در کف ِ ثانیه دیدم / سبز بود بوی خون نمی داد بوی صابون و حمام می داد.بوی کیک وانیلی و سفره ای بی ترس و پر رونق.
دیشب / نه... نه... راستش نمی دانم کدام شب؟ حالا که روز نداریم شبها پشت همند ... از توی همین سیاهیهای ممتد / یکی از آنسوی ملکوت به خوابم آمد و گفت آبان که بیاید خدا ازپیراهنش دگمه های کهنه را دور می اندازد و سیزده دگمه ی سبز تازه رویش می دوزد. گفت خدا دیگر دگمه های فرسوده را که هی از جایشان در می روند و سردش می کنند دوست ندارد / گفت سیزده تا دگمه ی سبز می خواهد تا آبانش را بگذراند گفت آخر حالا باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی می بارد ... هی
گفت خدایاجان از درد لا علاجیست که گربه را می گوید خانباجی .
ما کلهم خانباجی های نمک به حرامی هستیم... کلهم...ببخشید ها/ حرف حق تلخ هم هست دیگر...
کاشکی خدایاجان گوشه چشمی بهمان می کرد و ما را هم مثل ائمه اطهار و اینهمه آدم که بهشان ارادت داشته خیلی دورتر و پشت تر از این آسمان کبود پنهان می کرد روی ما هم آن لحاف گنده ی تمیزش را می کشید تا یعنی خیلی خسته ایم یعنی خیلی هلاکیم یعنی خوبست که بخوابیم...
آخ دوستم !خدایا جان! به دل دارم بخوابم... این یعنی که خیلی خسته ام...خیلی هلاکم...خیلی... آخ دوستم! خدایاجان!
هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟ من یخ زدم مردمها!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا خانه ی برادرم است/ نقاشی می کند می نویسد ...گاهی هم زندگی... دوستش دارم
حوصله ام از نقاشیهای سفارشی سر آمده...
غربت كه فقط آن سوي مرزها نيست....جايي كه هركسي خداي خودش را دارد و قبله ي خودش دورترين فاصله ها را رقم مي زند / ميله مي سازد / حصار مي تند و...غربت مي آفريند.
ما محكوم ِ قرابت و غربتِ اجباري ِ اينجا هستيم ...
آدمها حق دارند بروند یک جای دور برای تمدد روح...حق دارند از خودشان و از همه فاصله بگیرند و به هیچ بنی بشری جواب پس ندهند . حق دارند برای نفس کشیدن هوای تازه پیدا کنند / مگر نه دوستم جانها؟!
می دانم آنقدر رفیق هستید که این حق را به دوست مشتر کمان بدهید/پس بی نگرانی و حتی راه انداختن وبلاگی تازه که بیشتر باعث بهم ریختگی اش میشود بگذارید رفاقت کارش را بکند . خب؟
اینرا از آن جهت می نویسم که نمیتوانم جواب کامنتهای خصوصی اتان را بدهم / انگار قرار است وبلاگم منفجر شود ...
نگران نباشید همه چیز روبراه و خوبست / فقط کمی آرامش و تنهایی می خواهد...همین
- آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ...
ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟
ادامه مطلب
ماجراهاي آقاي ذالرياستين دبير رياضي پنجاه و چند ساله اي كه با مادرش زندگي مي كرد و از عجايب خلقت بود رهايم نمي كند/ ماجراهاي عمه جان سالمندي كه نشانه ي دوشيزگي اش سبيل بند نينداخته اش بود و دلبري اش حتي براي ذالرياستين ِ ريقو هم بي اثر بود. ماجراي خانم جان بزرگ كه فكر مي كرد دخترهايي كه به پسرها عشوه مي فروشند فرداي قيامت از سر ِ پستانهايشان كه گرز ِ آتشيني خواهد شد آويزان مي شوند و هر تار از موهايشان كه پيداي ِ نامحرم باشد/ مارهاي زهر آگين مي شود و هي نيششان مي زند و هي نيششان مي زند و هي...
ماجراي عاشقي آقاجان به زني كه موهايش را رنگ شله زرد كرده بود و چاق و چله گي باسنش راه كوچه مان را مسدود مي كرد / ماجراي جنون ادواري آقا طيب و نقشي كه براي آژان محل بازي كرد تا بيگناه نشان داده شود.... واي...چه قدر ماجرا كه رهايم نمي كند...
آدمها هي توي مغزم رژه مي روند و ذهنم را قلقلك مي دهند و تا دستم به نياز سمت قلم مي رود/ شادمان مي شوند و توي گوشم هي مي گويند اول از من بنويس اول من / اول من / و يكيشان با ادا مي گويد من كه جيك جيك مي كنم برات!!! فكر كنم او همان زن گيسو شله زردي ِ كوچه ي گلابدره باشد چون اوست كه فقط فنون جيك جيك كردنش بيست است ... فقط توي اين الم شنگه / ذالرياستين ساكت و ناراضي نگاهم مي كند كه ديرتر ازو بگويم.خوش ندارد گافهايش را جماعت بدانند . خب حق دارد شايد توي اين سن هم بتواند دل يك دختر هجده ساله ي آفتاب مهتاب نديده ي كدبانو را ببرد چرا بايد اين امكان را ازو دريغ كنم... عصباني نگاهم مي كند / مغرضانه و كينه جو... مثل وقتهايي كه كوچ و كلفت با مامانجان مي ريختيم توي حمام صابري و عليمار /دلاك آنجا ميخواست عوض چرك پوست از تنمان بكند و ما اخم مي كرديم تا ديرتر پوست بيندازيم ... وقتي از دست عليمار خلاص مي شديم و دم درب حمام صابري به بيرون و هواي آزاد راه فرار داشتيم زُل توي چشمهاي فرسوده اش كه از چركهاي زنان و دختران محل/ كبود شده بود مي زديم و مي خوانديم:
عليمار ِ بي دراكه...صابري حمومه دلاكه... و هي مي گفتيم خرمالو / هي مي گفتيم خرمالو تا يادش بيايد روزي خرمالوي شُلي را با سوسكي كه تويش چپانديم /تعارفش كرديم و خورد / يادش بيايد چه خوب جواب سوزشمان را داديم و فيها خالدونش را سوزانديم ... يادش مي آمد / از پي امان تا كجاها كه ناسزاگويان و دمپايي به دست/ نمي دويد و به هن هن نمي افتاد ... هنوز هم ما همه جايمان از سوزشي سخت مي سوزد سخت مي دويم / زود چرك مي شويم.... هنوز هم... كاش زخممان از عليمار بود و دلاكي ِ مخلصانه اش نه از جماعتي كينه توز و معلوم الحال...
ماجراها رهايم نمي كند... دلم مي خواهد بنويسمشان اما غم ِ نان... غم ِ نان... اوف ... غم ِ نان...
تابلويي بزرگ دارم سفارش مهم و پولسازيست ... تمامش كه كردم / اول از همه آبروي تو را مي ريزم ذالرياستين ِ مشنگ! قولت مي دهم...خب؟
ـــــــــــــــــــــ
اینجا را بخوانید

